Wednesday, March 30, 2005

سلام به همه
می دونم که ممکنه پسرا هم به این وبلاگ سربزنن ولی این وبلاگ مطلق به دختراس. اونا باید بدونن که لزبینی چه فوایدی نسبت به سکس باجنس مخالف داره.هدف من اینه که به دخترا بفهمونم که هیچ چیزی بیشترازیه بدن نرم و لطیف مثل مال خودشون نمیتونه به اونها حال بده. اینجا من حاصل تجربیاتم رو در اختیار شما قرار می دهم.می خوام اولین خاطره لزبینی خودمو براتون تعریف کنم
یه روز از روزهای تابستون بود با دختر داییم توخونه ما بودیم خونه ما وداییم به هم نزدیکه ویا من خونه داییم هستم ویا رویا دختر داییم خونه ماست.خلاصه یه روز وقتی که من داشتم توی اتاقم فیلم نگاه می کردم یهو اومد تو من داشتم یه فیلم معمولی نگاه می کردم اومد کنارم روی تخت نشست یه چند تا سوال در مورد بازیگرا کرد و ساکت شد وفیلمو با هم نگاه می کردیم تو یکی از صحنه های فیلم که زنه با مرده لب می گرفتن گفت: وای چه حالی میکنن من گفتم آخه چه حالی میده مرده به این زشتی با صورت تیغ تیغی حال نمیده .با لبخندی شیطنت آمیز گفت: ای لزبین بد بخت . من که نمی دونستم لزبین چیه ازش پرسیدم لزبین چیهاون هم شروع کرد از سیر تا پیاز برام تعریف کرد.اون روز همش در مورد همین چیزا حرف می زدیم.احساس می کردم شورتم کاملا خیس شده فکر کنم اگه میچلوندمش یکی دو لیتر ازش آب می ریختتا اینکه مامانم منو صدا کرد همین من بلند شدم رویا گفت که دیر شده اون هم باید برهیکی دو روز گذشت تا اینکه من به رویا زنگ زدم گفتم که می یاد بریم استخر قبول کرد قرار شد فردا بریمتمام شب رو برای فردا فکر می کردم نمی دونستم چه جوری این موضوع رو باهاش در میون بذارمرفتیم استخر توی اونجا همش اندام رویا رو دید میزدم سینه های معرکه ای داشت به نظر می اومد مثل سنگ سفت باشن . سانس تموم شد رویا رفت توی اون اتاقکهایی که شورتها رو عوض می کنن در اون اتاقک کوتاه بود من هم که یعنی منتظرم که رویا بیاد بیرون دم در وایساده بودم . از بالای در نگاه می کردم یهو رویا با لحن شیطنتانه ای گفت چیو نگاه می کنی . من هم گفتم چیزی نیست تو هم نگاه کن اصلا چیزیه که همه دارنتو راه رویا همش از لزبینها چه می دونم گروهای اونا تو ماهواره و این چیزا می گفتتا اینکه رسیدیم خونه رویا گفت بریم خونه ما . من هم قبول کردمرفتیم خونه اونا. زن داییم برامون یه شربت آورد بعد رو به رویا کرد و گفت : گفت رویا مامان بوی کلر استخر میدی رویا گفت آره خودم می خواستم برم حموم بعدش روبه من کرد وگفت تو هم بیا بریم با اکراه گفتم باشهرفتیم توحموم رویا تمام لباساشو در آورد حتی شورتش رو هم در آورد من شورتم رو در نیاوردم رویا گفت در بیار مگه نمی گفتی چیزیه که همه دارن .شورتم را در آوردم . رویا گفت بیا تنت رو بشورم بعد یه ذره شامپو ریخت توی دستش بعد مالوند به تن من . بدنم رو به نرمی ماساژ میداد دستهای گرمی داشت از پشت سینه هام رو می مالوند گرما تو بدنم زبونه می کشیدکم کم دستشو برد به طرف کسم از پشت دو دستی اونو می مالوند با هر نوازش دلم هری پایین میریخت یه چیزی مثل قلقلک بود ولی هر چی بود خیلی خوب بود . من رو نشوند رو لبه وان بعد خودش زانو زد و جلوم نشست پاهام رو از هم باز کرد و با زبونش کسمو لیس می زد لبونش داغ داغ بود خیلی تو کارش وارد بود دیگه قلقلک ها به درد تبدیل شده بود دیگه نمی تونستم تحمل کنم اونو به عقب هل دادم در همون حال دیدم از کسم داره آب میاد طی چند بار پاشید بیرون نمی دونید با هر بار پاشیدنش انگار جونم داشت در می رفت جرأت نداشتم بهش دست بزنم رویا گفت که چیزی نیست این طبیعیه . من قبل از این دیده بودم از کس زنها آب می یاد ولی چون فیلم بود فکر می کردم کلک سینماییه . بعد ها رویا به من گفت که توی سایت رییل اسکرت از این چیزا زیاد هست.خلاصه من که از دست رویا به خاطر اینکه توی اون لحظات آخر که من درد داشتم من رو ول نکرده بود ناراحت بودم از خونه داییم رفتم تا چند روز حتی به رویا زنگ هم نزدمنمیدونم از اون روز که رویا با من این کار رو کرده بود همش به اون حال فکر می کردم یه روز یواشکی یه خیار از تویخچال برداشتم با روغن زیتون چربش کردم رفتم حموم لباسامو سریع در آوردم خیار رو روی کسم می مالیدم می دونستم که نباید اون رو تو کسم فرو کنم ولی مالیدن اون بهم زیاد حال نمی داد انگشتم رو به آرومی و با احتیاط فرو کردم کسم پر از آب شده بود می ترسیدم دست از انگشت کردن برداشتم دلم می خواست دوباره آب کسم بیاد از حموم بیرون اومدم به رویا زنگ زدم اون گفت که کسی خونه اونا نیست و به من گفت که برم اونجا من هم رفتم رفتم تو لباساشو در آورده بود ومنتظر من بود از من خواست که منم لباسامو در بیارم من هم در آوردم من رو نشوند روی مبل وشروع کرد به لیسیدن از بالا تا پایین کسم رو حسابی لیس می زد داشتم دیوونه می شدم انگشتشو روی چوچولم گذاشت و به آرامی ماساژمی داد اونجا بود که من تازه چوچوله رو شناختم دیگه داشت آبم می اومد به رویا گفتم ولی اون هنوز ادامه می داد آبم اومد و همش ریخت روی فرش رویا دو دستی به سر خودش کوبید و گفت وای بد بخت شدیم زود فرش رو جمع کردیمو بردیم توی حیاط داشتیم فرش رو می شستیم که داییم و زنش اومدن مامان رویا گفت چی کار می کنین؟ رویا گفت یکی از رنگهای نقاشیم ریخت روی فرش داریم می شوریمش. آخه رویا داشجوی هنرهاون روز با هم موقع شستن فرش حسابی آب بازی هم کردیم خیلی خوش گذشتمن ورویا بعدا هم با رابطه داشتیم دفعه بعد براتون میگم
بنا به تقاضای دوستان که خواهان داستانهای بیشتری بودند چند تا داستان با اجازه تون سرقت کردم که عبارتست از
اين داستان رو يه جنده که اومده بود خونمون برام گفت،من هم تصميم گرفتم براتوم بنويسمش.چند وقتي بود که مامانم بهم گير داده بود برم کلاس تيزهوشان.من هم که چند تا کلاس رياضي ديگه هم ميرفتم،اصلا حال و حوصله کلاس ديگه اي رو نداشتم. ولي آنقدر مامانم گير داده بود که گفتم باشه ميرم.جلسه اول خيلي برام دير ميگذشت ولي از جلسه پنجم با بچه ها رفيق شده بودم و معلمون که مرد بود رو اذيت ميکرديم و از اول تا آخر کلاس ميخنديديم.يه بار تهمينه به معلمون که فکر کنم ۲۰ سال ازمون بزرگتر بود شماره تلفن داد.معلم بيچاره،مثل کس سرخ شده بود.ما هم آنقدر مثل ديونه ها خنديديم که بدبخت در رفت و کلاس رو تعطيل کرد.چند جلسه بعد با هم قرار گذاشتيم که کلاس رو بپيچونيم و بريم بيرون سگ چرخ بزنيم.اولش من که تا اون موقع از اين جور کارها نکرده بودم و با پسري دوست نبودم،مخالفت کردم ولي چون همه بچه ها ميخواستن برن خيلي ضايع بود اگه من نميرفتم.براي همين هم قبول کردم که باهاشون برم.بالاخره جلسه بعدي شد.ميخواستيم از در کلاس بريم بيرون که دريا گفت ميخوايد اين جوري بيايد؟گفتم مگه چيه؟گفت بيايد بريم تو دسشويي.وقتي رفتيم تو در کيفش رو باز کرد. کيفش پر از رژ و ريمل و کرم پودر واز اين جور چيزا بود.بعد از اينکه آرايش کرديم.رفتيم بيرون و دم دره يه کافي شاپ نشستيم.چند دقيقه اي نگذشته بود که يه دسته پسر از راه رسيدن و تهمينه شروع کرد به حرف زدن باهاشون.مثل اينکه همديگه رو ميشناختن.بعد از کلي احوال پرسي گفت اين دوست پسره منه،آقا ميلاد و اين هم دوستاش هستن.پيش خودم گفتم پسری خوشکل تر از اين گير نياورده که باهاش دوست بشه و کلی تو دلم بهش خنديدم.بالاخره رفتيم تو کافی شاپ.تهمينه از يکی از دوستای ميلاد که خيلی خوشکل بود و اسمش آيدين بود خوشش آمده بود.برای همين هم با اون سره يه ميز نشست.و بقيه بچه ها هم هرکدوم با يه پسر سره يه ميز نشستن.من مونده بودم چی کار بايد کنم؟که متوجه شدم که ميلاد هم اون وسط وايساده.اصلا دوست نداشتم با ميلاد سره يه ميز بشينم،ولی از روی ناچاری مجبور شدم که برم جلو و باهاش سره ميز بشينم.من هيچی نميگفتم و ساکت نشسته بودم که اون شروع کرد به حرف زدن و کسخول بازی و بيکلاسی يه کم حواسم رو متوجه خودش کرد.آخر سر که داشتيم ميرفتيم، خيلی ازش خوشم آمده بود.آخه دقيقا مثل يه دلقک من رو ميخندوند برای همين هم وقتی شماره تلفنش رو بهم داد من هم گرفتم.آخه دلم ميخواست يه روز با دوستام ببريمش بيرون و با هم بهش بخنديم.باره اول که بهاهش حرف زدم از بدبختيهاش و اينکه ۷ سال با تهمينه دوست بوده گفت.واين که قلبش درد ميکنه و تا چند ساله ديگه بيشتر زنده نيست.خيلی دلم به حالش ميسوخت بنابراين تصميم گرفتم که دوباره بهش زنگ بزنم و اين کار رو هم انجام دادم.دفعه بعدی تصميم گرفتم که امتحانش کنم بهش گفتم که اگه بخوای با من دوست باشی بايد يه کم با هم سکس داشته باشيم و لی اون گفت نه و خلاصه با اين جور کاراش و دل من رو به دست آورد و من عاشقش شدم.بعد از چند وقت که با هم دوست بوديمزنگ زدم بهش و گفتم که بيا خونمون.آمد خونمون و يه دسته گل بزرگ هم برام آورد.روی يه مبل کنار هم نشسته بوديم و داشتيم تلوزيون نگاه ميکردم و حرف ميزديم که دستش رو انداخت دور گردنم.چيزی نگفتم آخه هر چی باشه اون دوست پسره من بود.چند دقيقه بعد گفت که يادته اون اولا ميگفتی تو دوستی سکس لازمه گفتم آره،ولی تو گفتی که نه اين کار رو نبايد کرد.ولی الان تصميمم عوض شده و دوست دارم که با هم يه حالی بکنيم.گفتم بلند شو از خونه من برو بيرون که يک دفعه بهم حمله کرد و به زور لباسم رو پاره کرد و از تنم درآورد.و شرت خودش رو هم درآورد و کيرش رو به زور گذاشت لای پستونام.با فشار خيلی زياد پستونام رو روی کيرش فشار ميداد.داشتم از درد به خودم می پيچيدم و ناله و زاری ميکردم که تصميم گرفت کيرش رو بکنه تو دهنم.موهام رو گرفت و کشيد بلندم کرد و کشيرژد رو کيرش.کيرش رو محکم فشار داد تو دهنم.و همينجوری موهام رو بالا و پايين ميکشيد تا کيرش تو دهنش بالا و پاييم بره.بيخيال نميشد و همين جوری موهام رو ميکشيد.سرعتش رو بيشتر کرد.موهام داشت کنده ميشد ولی ظاهرا آبکيرش داشت در ميامد.چند دقيقه ای طول نکشيد که احساس کردم يه چيزی پاچيد تو گلوم.بله آب کيرش رو ريخته بود تو دهنم.داشتم خفه ميشدم.خواستم برم دستشويی،که گرفتم و کشيد به سمت خودش.هلم داد رو مبل و پاهام رو از هم باز کردکيرش رو گذاشت رو کسم.داد ميزدم و ميگفتم که مادرجنده من پرده دارم.ولی گوشش بدهکار نبود.بهد از اينکه جند دفعه کيرش را رو کسم کشيد.به صورت وحشيانه کيرش رو کرد تو کسم.داشتم از درد ميمردم.کيرش رو تا آخر ميکرد تو کسم.خيلی تند عقب و جلو ميشد.احساس ميکردم کسم پاره شده.بالاخره آبکيرش رو ريخت تو کسم و بلند شد و رفت.از اون روز من حامله شده بودم و ميلاد هم از کشور خارج شده بود.من هم که پردم پاره شده بود و برای همين ديگه هيچ کاری نميتونستم تو اين کشور انجام بدم جز جندگی
یکی دیگه
اين داستان از طرف رضا برام فرستاده شده و من هم ميخوام براتون بنويسمش.يه روز که تو خونه بيکار نشسته بودم و يه فيلم سوپر گذاشته بودم و داشتم جق ميزدم، تلفن زنگ زد.گوشی رو برداشتم و گفتم بله؟يه صدای نازک که معلوم بود صدای يه دختر ۱۹-۲۰ ساله هست گفت:جووون،چه خوب گفتی بله؟من هم که ديدم مثل اينکه دختره خودش کرم داره شرو کردم به سربه سر گذاشتنش.آخر سر بعد از کلی کسشعر گفتن،گفت:مکان داری با هم بريم زير پتو؟من که مونده بودم چی بگم،گفتم فعلا نه ولی ممکنه چند وقت ديگه خونمون خالی بشه.بهتره تا اون موقع بيشتر با هم آشنا بشيم. اون هم قبول کرد و با هم قرار گذاشتيم که يه سر بريم بيرون.خلاصه وقتی تلفن رو قطع کردم،رفتم و لباس پوشيدم و رفتم سر قرار. دختر زياد خشکلی نبود ولی بانمک بود. همين نمکش هم باعث ميشد که من بخوام بکنمش.خلاصه بعد از اينکه آمدم خونه به ياد اين دختره که ميخواستم بکنمش،رفتم و يه جق حسابی زدم.آبم که درآمد رفتم حموم يه دوشی گرفتم و وقتی که آمدم بيرون و نشستم پای کامپيوترم،مامانم آمد خونه.از اونجايی که مامانم خيلی گيره و همش به من گير ميده داری با کی چت ميکنی و يا تو چه سايتايی ميری،من کامپيوتر رو بيخيال شدم و رفتم ماهواره رو روشن کردم.شب که شد وقتی که بابام هم آمده بود خونه و داشتيم شام ميخورديم،تلفن زنگ زد.من که فکر ميکردم شايد اون دختره باشه زود پريدم و تلفن رو برداشتم.يه خانومی بود که داشت گريه ميکرد.گفت مامانت خونس؟گفتم بله و گوشی رو دادم به مامانم.بعدا متوجه شدم که اون خانومه،دختر دايی مامانم بود و گفت که دايی مامانم مرده.دايی مامانم ۹۳ سالش بود،بيچاره جوان مرگ شد.مامانم اينا بايد ميرفتن کرج و خونمون چند روزی خالی مشد.فرداش مامانم اينا رفتن و من هم زنگ زدن و گفتم که جنده خانومه بياد خونمون.بالاخره دختره شب آمد پيشم و گفت تا صبح ميتونيم با هم حال کنيم.رفتيم رو تخت بابا مامانم که دونفره بود. من رو هل داد رو تخت و خودش هم پريد روم.هنوز هيچی نشده ميگفت بکن تو کسم. پيشه خودم گفتم اين چه قدر زود حشری شده و از اين جور حرفا.ولی به هر حال من اولش تو کسش نکردم و کيرم رو کردم تو دهنش.خيلی تند تند داشت برام ساک ميزد. بعد از اينکه کم کم آبم داشت در ميامد،کيرم رو از تو دهنش کشيدم بيرون و خواستم که کسش رو بخورم که گفت نه بکن تو کسم.من هم در يه چرخش انداختمش زيرم و پاش رو از هم باز کردم و کيرم رو روانه کسش کردم.بعد از کلی تلمبه زدن تو کسش آبم رو ريختم تو کسش.يه دفعه بلند شد و با فرياد گفت که چرا آبت رو ريختی تو کسم؟من هم که تا اون موقع تو کس هيچ کس نکرده بودم،از خستگی همون وسط افتادم و خوابم برد.صبح که از خواب بيدار شدم،کسی رو نديدم.هر چی صداش کردم جواب نداد.وقتی رفتم تو دستشويی و نگاهم به آينه افتاد دنيا رو سرم خراب شد.رو آينه نوشته بود به جمع ايدزيهای تهران خوش آمدی
یکی دیگه
خيلي وقت ميشد که يه حاله درست و حسابي نکرده بودم،براي همين رفته بودم تو يه پارک و با يه دختره مي لاسيدم و مخش رو کار گرفته بودم.البته اون کسکش من رو انه خودش هم حساب نميکرد ولي خوب ديگه امان از دست بي کسي،آدم رو به چه کارا که وانميداره. خلاصه بعد از کلي مخ زدن،راضي شده بود که تازه باهام حرف بزنه که مبايلم زنگ زد.شماره ممد بود،گوشي رو برداشتم و گفتم: سلام آقا ممد،خوبي؟ گفت:حالا وقت اين حرفا نيست زود بلند شو بيا.گفتم:که الان دارم با خانوم خوشکل تو پارک لاله حرف ميزنم.گفت:کس ننش زود بلند شو بيا و پول هم با خودت بيار.وگرنه يه کس مشتي از دستت ميره.من هم که ديدم که زدن مخ اين جنده خانوم کلي کار داره،به ممد گفتم الان ميام دنبالت و گوشي رو بعد از قطع کردن گذاشتم تو جيبم و شمارم رو دادم به دختره و گفتم:بعدا باهام تماس بگير.گفت:نميشه اگه بري من ديگه باهات کاري ندارم.گفتم:به تخمم و زود رفتم سواره ماشين شدم و رفتم خونه ممد. وقتي رسيدم،ممد که دم در وايساده بود زود پريد تو ماشين و گفت:زود باش برو.گفتم کجا برم؟قضيه چيه؟چرا اين قدر عجله داري؟گفت:راه بيفت تو راه بهت ميگم.من هم راه افتادم.گفت:يه جنده خونه پيدا کردم.گفتم:مادر جنده پس چرا اين قد عجله داري؟ آخه جنده خونه که فرار نميکنه.گفت:آخه خيلي ذوق زده هستم.خوب وقتي آدرسش رو پرسيدم گفت:تو فرمانيه.گفتم:از کجا آدرسش رو پيدا کردي؟گفت:با يه دختره که آنجا کار ميکنه دوست شدم و اون هم بعد از کلي عمليات امنيتي آدرسش رو بهم داد.خلاصه وقتي رسيديم.در زديم و يه پيره مرد آمد در رو باز کرد و گفت:با کي کار داريد؟ممد يه اسم که به نظرم اسپانيايي بود رو گفت:و اون يارو ما رو برد تو يه اتاقه بزرگ که مثل لابي يه هتل بود،وگفت:بشينيد.ما هم رو يه مبل نشستيم. داشتيم با هم حرف ميزديم که يه زنه که لخت بود آمد جلو و يه منو داد بهمون.منو رو گرفتم و يه نگاه بهش انداختم،ديدم انواع غذاها با مشروبات الکلي مختلف رو سرو ميکردند.من غذاي خودم رو انتخاب کردم و از ممد پرسيدم که چي مخواي؟که متوجه شدم که کم مونده ممد دختره رو بمالونه.زدم تو سرش و گفتم:چي مخواي کوفت کني؟اون هم غذاش رو انتخاب کرد و دختره رفت.بعد از چند دقيقه غذامون رو آوردن. من گوشت خوک سفارش داده بودم با رتکا و ممد هم همبرگر با گوشت خوک با آبجو سفارش داده بود.وای که خيلی خوشمزه بود،اگه تا حالا نخورديد بهتون پيشنهاد ميکنم يه بار اين کار رو بکنيد.بعد از خوردن غذا همون زنه آمد و يه آلبوم بهمون داد. توش پر عکساي سکسي بود.از دختر ۱۳-۱۴ ساله گرفته تا زن ۴۰-۴۵ ساله.من يکي انتخاب کردم و ممد هم يکي ديگه انتخاب کرد.زنه رفت.بعد از ۵ دقيقه آمد و ما رو با خودش برد وسط يه باغ بزرگ.بعد از کلي راه رفتن رسيديم به يه سالن وقتي رفتيم تو،زنه گفت:تو اين رختکن ها لخت ميشيد بعد هم ميريد تو.بعد از لخت شدن وارد شديم. اصلا باورم نميشد.کلي دختر و پسر کنار و توي يه استخر بزرگ داشتن با هم حال ميکردن.من و ممد مات و مبهوت داشتيم دور و ورمان رو نگاه ميکرديم که اون دخترهايي که انتخاب کرده بوديم آمدن جلو و ما رو بردن کناره استخر و روي يه چيزي که مثل تخت بود،من ديگه اصلا حواسم به ممد نبود فقط صداي آه آه از دور و ور ميامد که باعث حشري شدن من ميشد.دختره من رو هل داد رو تخت و پشت سرم هم خودش پريد رو تخت کنارم.اولش با يه شرت و کرست بود.خودش رو ميمالوند به کيرم. من هم که کم کم داشتم حشري ميشدم،شروع کردم به لب گرفتن ازش.يه آه آهي ميکرد که دلم ميخواست همون جا بذارم درش.ولي جلوي خودم رو ميگرفتم.بعد از کلي لب گرفتن ازش،سرش رو هل دادم پايين.اون هم که خودش ميدونست بايد چي کار کنه،رفت پايين و شروع کرد به ساک زدن.خيلي سريع اين کار رو ميکرد.تا حالا کسي به اون خوبي برام ساک نزده.آه آهم بلند شد.با صداي بلند آه آه ميکردم آخه خيلي حال ميداد.نميدونم چه جوري هر دفعه کيرم رو تا آخر ميکرد تو دهنش.بعد از چند دقيقه ساک زدن،کيرم رو از دهنش کشيدم بيرون و انداختمش رو تخت و يه کاندوم که اون کنار بود رو برداشتم و کشيدم رو کيرم.پاش رو از هم باز کردم و کيرم رو بعد از چند بار کشيدن رو کسش،کردم تو.يه دفعه يه آه بلندي کشيد ولي بعدش صداش آمد پايين.اولش کيرم رو تا وسط ميکردم تو کسش ولي بعدش کيرم رو تا ته کردم تو کسش. تا اون موقع کيرم رو تا آخر نکرده بودم تو هيچ کسي.واي که خيلي حال ميداد.من و اون دختره داشتيم با هم آه آه ميکرديم.بعد از چند دقيقه که با سرعت هر چه تمامتر تو کسش تلمبه ميزدم،بلندش کردم آوردمش لبه تخت و دلاش کردم و کيرم رو کرم تو کسش و شروع کردم به جلو و عقب رفتن.آنقدر تند تند جلو و عقب ميرفتم که هر دفعه که کيرم تا ته ميرفت تو کسش با اطراف کيرم يه ضربه شديد به کونش وارد ميشد که آگه نگرفته بودمش ميوفتاد.خلاصه مدت زيادي طول نکشيد که احساس کردم آبم داره در مياد.کيرم رو کشيدم بيرون و کاندوم رو درآوردم و کيرم رو کردم تو دهن دختره.بعد از چند ثانيه اي ساک زدن آب کيرم ريخت تو دهنش.و اون هم اب کيرم رو از دهنش ريخت رو پستوناش و شرو کرد به مالوندن پستوناش.بعد چند دقيقه اي که همون جا دراز کشيدم بلند شدم و رفتم دنبال ممد.اون هم کارش تموم شده بود. با هم بلند شديم و بريم بيرون که لباس بپوشيم که يه زنه گفت: بفرماييد اين طرف.رفتيم تو،حموم بود.بعد از دوش گرفتن لباسمون رو پوشيديم و رفتيم توی همون لابی اول و نشستيم.دختره آمد و گفت چيزی ميل نداريد؟ما هم بازم مشروب سفارش داديم و خورديم.بعد از اون يه ورق رو که گذاشته بودن تو يه بشقاب آورد.با يه نگاه فهميدم که صورتحسابه.۸۰۰۰۰ تومان.يعنی نفری ۴۰۰۰۰ هزار تومان. مخم داشت سوت ميکشيد ولی خلاصه پول رو داديم و رفتيم
یکی دیگه
چند وقت پيش با پسر خالم رفته بودیم بيرون کسچرخ بزنیم تا شايد بتونيم يه کسی هم دست و پا کنيم،ولی از شانس کيری ما هيچ گهی نتونستسم بخوريم و من بعد از رسوندن پسر خالم به خونشون آمدم در خونمون رو باز کردم تا ماشين رو بذارم تو پارکينگ که متوجه دختر همسايه روبروی شدم که داره از پنجره من رو نگاه ميکنه.فهميده بود که من دارم نگاش ميکنم ولی هيچ عکس العملی نشون نمی داد، برای همين هم پيش خودم گفتم که شايد ميخواد بهم پا بده،وبهش دست تکون دادم.اون هم با دستش بهم اشاره کرد که صبر کنم.فکر کردم ميخواد بره داداشش رو صدا کنه،ولی ضايع بود که در برم.برای همين ماشين رو زدم تو پارکينگ و آمدم بيرون و در رو پشت سرم بستم و خودم رو آماده يه دعوای درست و حسابی کردم.تو افکار دعوا کردن بودم که ديدم کس کش در رو باز کرد و آمد بيرون و دستم رو گرفت و بدون اينکه چيزی بهم بگه راه افتاديم.نميدونم چرا ولی من هم مثل اون سکوت کرده بودم و چيزی نميگفتم.به پارک سر کوچه رسيده بوديم.رو يه صندلی تو پارک نشستيم. خودش رو نزديک من کرد و زد زير گريه.بقلش کردم و گفتم چی شده؟چرا گريه ميکنی؟گفت من خيلی بدبختم.گفتم چرا؟به من بگو شايد بتونم کمکت کنم. و اون شروع کرد به گفتن بدبختياش.من از وقتی که يادم مياد بابا و مامانم هر روز صبح زود از خونه بيرون ميرند و شب هم برميگردند،تازه بيشتر شبا هم ميرند مهمونی و تا ميتونن شامپاين و از اين جور آشغالا ميخورن و تا وقتی هم که من نخوابيدم خونه نمياند.تازه جديدا هم يه بچه به دنيا آورده که من بايد ازش نگهداری کنم.تازه اجازه هم ندارم که از در خونه بيرون برم.ميخواستم بگم که اگه بری اونا از کجا ميفهمند،که خودش گفت هر ۱ ساعت يه بار زنگ ميززن خونه که ببينن من خونه هستم يا نه.ديگه بريدم و نميتونم برای همين ميخوام از خونه فرار کنم.اين رو گفت و سرش رو گذاشت رو پام و دراز شد.هنوز داشت گريه ميکرد.با دستاش شروع کرد به مالوندن پستوناش و آه آه کردن. يه نگاه به دور و ورم کردم.هيچ کس رو نديدم.برای همين دستم رو گذاشتم رو پستوناش و شروع کردم به مالوندن.بعد از چند دقيقه ای که پستوناش رو مالوندم،مانتوش رو زدم بالا و دستم رو کردم تو شرتش و گذاشتم رو کسش.وای که چه کس داغی داشت.شروع کردم به مالوندن کسش.مثل اینکه متوجه نبود که تو پارکه و با صدای بلند داشت آه آه ميکرد.من هم چيزی بهش نگفتم و گذاشتم کاره خودش رو بکنه.بعد از چند دقيقه يک دفعه بدنش شل شد.فهميدم که ارگاسم شده و برای همين دستم رو از تو شرتش درآوردم.بلند شد و بدون اينکه چيزی بگه،خودش رو چسبوند به من.بعد از ۱۵-۲۰ دقيقه ای بهش گفتم که بهتره بلند بشه و با هم بريم خونه.اون هم بلند شد و رفتيم خونه.دم در خونه بهم گفت فردا ساعت ۵ بيا خونمون. من هم قبول کردم و رفتم خونه. فردا رفتم خونشون.رفتم تو پيشش نشستم.خودم رو بهش نزديک کردم و دستم رو گذاشتم رو پاش.آخه يه دامن کوتاه پوشيده بود.شروع کردم به مالوندن پاهاش.خيلی زودتر از اون چيزی که بتونيد فکرش رو بکنيد حشری شد.و خيلی زود هم لباسای من رو درآورد و خودش هم لخت شد.هنوز لب نگرفته، شروع کرد به خوردن کيرم.خيلی خيلی تند ساک ميزد من هم که داشتم کلی حال ميکردم آه آهم بلند شده بود.خيلی زود آبم در آمد و من فرصت استفاده کردن از کس مبارکش رو پيدا نکردم.آبکيرم ريخت تو دهنش و اون هم آبم رو خورد.ميدونستم که هنوز ارگاسم نشده برای همين دازش کردم رو مبل و پاهاش رو از هم باز کردم.وای که تا اون موقع کسی به قرمزی کسش نديده بودم.شروع کردم به لاس زدن. مثل شیپور داشت آه آه ميکرد.خيلی خيلی بلند.بعد از چند دقيقه که کسش رو خوردم مثل ديشب عضلات بدنش شل شد.متوجه شدم که ارگاسم شده.افتادم رو مبل و اون هم همون جوری که پاهاش باز بود همون جا دراز کشيده بود.بعد از چند دقيقه بلند شدم و لباسم رو پوشيدم ولی اون هنوز همون جا افتاده بود.من از در خونه بيرون آمدم و رفتم خونه.بعد از اون روز هفته ای ۲-۳ بار ميرفتم و ميکردمش.خيلی دختر کسخلی بود و فکر کنم که مشکل روحی روانی هم داشت ولی به هر حال به درد گاييدن ميخورد
یکی دیگه
تابستون پيش بود که قرار شده بود يه سر با يکي از هکاراي بابام يه سفر بريم دبي.خيلي خوشحال بودم آخه براي اولين بار بود که ميخواستم از اين کشور که توسط اين رژيم به گه کشيده رو ترک کنم.بابام رفته بود تا کارهاي پاسپورتمون رو رديف کنه. وقتي برگشت ديدم قيافه اش خيلي گرفته هست،ازش سوال کردم چي شده؟گفت تو ممنوع الخروج شدي و نميتوني کشور رو ترک کني.خيلي ناراحت شدم و قيافه ام خيلي رفت تو هم ولی بهم گفت که زياد نگران نباش آخه ميشه يه کارايي کرد.گفتم چي کار؟ گفت با گذاشتن ۵-۶ ميليون پول ميشه يه کاري کرد تازه بايد سند خونه هم پيش تور بذاريم.خيالم راحت شده بود.۱۵ روز بعد بايد حرکت ميکرديم.همکار بابام يه پسر داره که تقريبا هم سنه و ساله خودمه و براي همين مطمئن بودم که خيلي بهم خوش میگذره.بالاخره رفتيم و بعد از کلي ديدن پاسپورت و از اين جور کسخور بازيها تو هواپيما نشستيم.من پيش پسر دوسته بابام که اسمش حميد بود نشستم.بعد از يه کم کسشعر گفتن،بهش گفتم که راستي شنيدي که دبي کسهاي خوبي داره؟اون هم گفت آره و کلي از حرفم استقبال کرد و بحثي بين ما درباره کس درگرفت.خلاصه وقتي اون جا از هواپيما پياده شديم مسئول تور يه اتوبوس گرفت و ما رو به هتل برد. وقتي اونجا وسايلمون رو جابجا کرديم من حميد و باباهامون رفتيم ساحل.واي که هنوز نرسيده بوديم کنار ساحل کيرامون شده بود اندازه يه بادمجون.کير بابام و دوستش رو کاملا ميشد تشخيص داد. اونجا بيشتر زنها با شرت و کرست بودند و بعضياشون هم لخت لخت بودند و داشتن آفتاب ميگرفتند.من و حميد از باباهامون جدا شديم و رفتيم تو آب.داشتيم با حميد کسشعر مگفتيم که ديدم يه دختر آمد از کنارمون رد بشه.به انگليسي بهش سلام کردم و اون هم جواب داد.رفتيم کنارش و من که انگليسی بلد بودم شروع کردم به کسشعر گفتن.مثلا ازش پرسيدم کجا زندگي ميکني و از اين جور حرفا.بعد از اينکه ۱ ساعتي باهاش حرف زدم بهش گفتم که چه کرست قشنگي داری.ميتونم زيرش رو ببينم؟گفت حتما و کرستش رو کشيد پايين.دو تا پستون گنده از زير کرستش پريدن بيرون.بعد از اينکه يه کم مالونديمش بهش گفتم که فردا بياد تو هتل پيش ما آخه فردا قرار بود همه با تور برن بيرون و ما تو اتاق تنها ميشيم.اون هم قبول کرد و ما هم رفتيم.حميد که نميفهميد من دارم به دختره چي مگفتم،گفت ميذاشتي يه کم ديگه حال کنيم.وقتي ماجرا رو بهش گفتم کلي حال کرد. وقتي اومديم کنار دريا ديديم مممممممممما باباهامون هم رفتن کناره يکي از اين زنها که لختن و دارن باهاش ور ميرن و لاس ميزنن.رفتيم جلو و گفتيم بلند شيد بريم.گفتن شما بريد ما هم ميايم ولی يادتون باشه به مامانتون اينا چيزی نگيدها ما هم قبول کرديم و رفتيم.بالاخره فردا شد و همه رفتن بيرون.کسه از راه رسيد و آمده بود رو کاناپه کنار من نشسته بود و داشتم باهاش حرف ميزدم که متوجه شدم حميد از تو اتاق آمد بيرون.مادرجنده لخت شده بود.هنوز هيچي نشده من و دختره هم لخت شديم.خوار کسه پرده هم نداشت.کيرم رو که در آوردم هنوز خواب بود.ولي کير حميد بيدار بود.حميد دختره رو انداخت رو کاناپه و شروع کرد به خوردن کسش. دختره خيلي آه آه ميکرد بهش گفتم يواش الان همه ميريزن تو اتاق.گفت اصلا نگران نباش آخه اينجا هيچ کس کاري به اين کارا نداره.من هم که بهش حسوديم ميشد که تو اين کشور زندگي ميکنه حميد رو زدم کنار و دختره رو بلند کردم و کيرم رو کردم تو دهنش.خيلي خوب ساک ميزد.حالا نوبت من شده بود که آه آه کنم.داشتم با تمام وجدم فرياد ميزدم آخه خيلي حال ميداد.کيرم رو کشيدم کنار و خوابوندمش رو تخت و پاشو باز کردم و کير مبارکم رو گذاشتم رو کسش و ازش پرسيدم که حاضري؟گفت بله.کيرم رو به آرومي کردم تو و شرو کردم به بالا و پايين رفتن.حالا دو تايي با هم آه آه ميکرديم.تو کسش خيلي گرم بود. آبم که داشت ميومد کيرم رو کشيدم بيرون و آبم رو ريختم رو کسش.و روانه دستشويي شدم.اون هنوز ارگاسم نشده بود براي همين هم حميد پريد روش وهنوز هيچی نشده کرد تو کسش و با سرعت هر چه تمامتر بالا و پايين می رفت.مثل اينکه اولين بار بود که داشت کس ميکرد.اون هم که کارش تموم شد زود لباس تنه دختره کرديم و فرستاديمش بيرون.اين بود خاطره گاييدن يه دختر که تو دبی زندگی ميکرد
یکی دیگه
يه روز روز جمعه با يکي از دوستام که اسمش بيژن بود قرار گذاشتم که برم چيتگر. ساعت ۸ صبح آنجا بوديم و بعد از گرفتن دو تا دوچرخه کوهستان راهي پيست استقامت شديم.يه نگاه که به دور و ورم کردم،بيژن کونده رو نديدم پيش خودم گفتم حتما از همون اول دنبالم نيامده و وايساده.ديدم بيژن کوني هم داره از وسطشون مياد وقتي رسيد بهم ديدم سر زانوهاش پاره شده و داره فحشم ميده.بهش گفتم چي شده مادرجنده گفت تو کوني مثل خر رفتي و من هم داشتم پشت سرت ميامدم تا اينکه يکي از دخترها افتاد پشت سرت و من هم رفتم روش و با کون افتادم زمين.من که از خنده مرده بودم ،گفتم حالا راه بيفت بريم.خلاصه بعد از اينکه کلي کسشعر گفت راه افتاديم و در پيست مثل خر ميرفتيم تا اينکه رسيدم به يه جا که ديدم ۳ تا دوچرخه افتاده گوشه جاده ولي هيچ کسي اونجا نبود.زدم کنار تا يه نگاهي بندازم ببينم چه خبره.وقتي که يه کم گشتيم متوجه شدم که از پشت يه تخته سنگ بزرگ صداي داد و فريادي مياد.به بيژن علامت داد م که خفه بشه و يواشکي رفتم پشت اون سنگ رو ديدم.با يه صحنه بدي روبرو شدم،ديدم که يه دختر اون وسطه و يه پسر چاقو گذاشته رو گلوش و داره ازش لب ميگيره و يه پسر ديگه هم داره کسش رو ميخوره.از اونجايي که کمربند سبز تکفاندو داشتم و فيلم هاي پليسي هم زياد نگاه کردم،بيژن رو کشيدم عقب و بهش گفتم که من نميتونم اين دختر بيچاره رو اينجا تنها بذارم و برم.بيژن که اصلا تخم دعوا و از اين جور کارا رو نداشت گفت بيخيال بابا اينا چاقو دارند ميزنند ميکشنمون ها ولي من تصميم خودم رو گرفتم و گفتم به تخمم که تو نمياي ولي من ميرم.خلاصه بهش گفتم حداقل وايسا کنار جاده و اگه يه نفر رد ميشد ازش کمک بگير.اين رو گفتم و رفتم سراغوش،کم کم رسيده بودند به کسش و داشتند ميکردند تو کسش.با نعره پريدم وسط کيرشون رو جمع کردم و گفتند چي شده از جونت سير شدي و يکيشون حمله کردن بهم.داشتم با يکيشون دعوا ميکردم که اون يکي از پشت با چاقو يه خط رو کمرم انداخت و خون سرازير شد.زياد درد نداشت ولي شاشيده بودم تو خودم.از زمين بلند شدم و رفتم سراغ اوني که چاقو داشت بالاخره بعد از اينکه ۳-۴ تا خط رو دست و سينم انداخته بود چاقوش رو با يه لگد از دستش انداختم رو زمين.ديدم اون يکي رفته سراغ دختره.يه لگد زدم تو تخم اوني که چاقوش رو ازش گرفته بودم و رفتم سراغ اون يکي که داشت دختره رو کشانکشون ميبرد.گرفتمش و پرتش کردم رو زمين و چند تا مشت و لگد روانه صورت و تخمش کردم، نفهميدم اون يکي چه طوري بلند شد و رفت چاقو رو برداشت.داد زدم و به دختره گفتم که برو کنار جاده دوچرخه هست.اولش نميرفت ولي آخر سر رفت.نفهميدم چي شد که مادر قهوه چاقو رو ۱-۲ سانتيمتر فرو کرد تو پهلوم.شانس آوردم که آقا بيژن خوارکسه يکي دو نفر رو پيدا کرد و آمد کمکم.ديگه نفهميدم چي شد.وقتي به هوش آمدم ديدم رو تخت بيمارستان هستم.ديدم بيژن کنارم وايساده ازش پرسيدم چي شد؟گفت که زدنش و گرفتنش و الان هم تو بازداشت هستند .دختره خيلي ناراحتته پشت دره ولي با من حرف نميزنه،ميگه مگه تو دوست فرهاد نبودي چرا نيومدي کمکش؟گفتم که اگه منم يه کم عقل تو اين سرم بود نبايد باهات حرف ميزدم.حالا برو بهش بگو که من حالم خوبه.رفتش بيرون و دختره آمد تو.خيلي خوشکل بود،داشت گريه ميکرد گفتم مگه چي شده هنوز که تو کست نکرده بودند.ازم تشکر کرد و گفت که دکتر گفته که نبايد زياد حرف بزني و شماره تلفنم رو گرفت و رفت.من هم یه هفته همون جا افتاده بودم.تازه بعد از اينکه آمدم بيرون هم کلي قرقر مامان و بابام رو تحمل کردم.ولي ۲ روز نگذشته بود که دختره زنگ زد و بهم گفت که ميخواهم ببينمت.وقتي ديدمش کلي ازم تشکر کرد و گفت که تا حالا با کسي سکس نداشته.خلاصه بعد از اينکه کلي رو مخش کار کردم و بهش گفتم که به خاطر تو جونم رو به خطر انداختم.حاضر شد که بياد خونمون.وقتي تو خونمون ديدمش يه لباس خيلي تنگ پوشيده بود.کنارش نشستم و شروع کردم به کسشعر گفتن و کم کم هم با دستام رون پاش رو می مالوندم،خيلي زود حشري شد و لباسامون رو در آوردیم.خيلي تنش سفيد بود،مثل برف.کيرم رو در آوردم و دادم دستش.بعد از اينکه يه کم باهاش بازی کرد،شروع کرد به ساک زدن.اون قدر بد کيرم رو ميخورد که پوستش داشت کنده ميشد.معلوم بود که تا حالا اين کار رو نکرده بود.به زور کيرم رو از دهنش کشيدم بيرون.خوابوندمش و کردم تو سوراخش. خيلي تند جلو و عقب ميرفتم.خيلی آه آه می کرد مثل اينکه تا حالا اين قدر حال نکرده بود،وقتي آب کيرم رو ريختم توش،،،از خواب بيدار شدم و ديدم که شرتم رو کثيف کردم.آره داشتم خواب سکسی ميديدم و آبم هم تو خواب در آمده بود و ريخته بود تو شرتم.با يه حال گرفته از اينکه همه اينها همش خواب بوده روانه دستشويي شدم.
شش هفته پیش بود .کسي خونمون نبود نشسته بودم.حوسلم از بي کسي سر رفته بود.کانال هاي سکسي ماهواره هم ديگه همش کسشعراي تکراري نشون ميداد تازه کانالهايي که کير و کس رو هم نشونم می داد فقط شب ها برنامه داشت.مي خواستم ماهواره رو خاموش کنم يه سر برم پيش رفيقام که يکي زنگ در رو زد.در رو که باز کردم ديدم دوست مامانمه و اومده با مامانم کار داره و يه تاپ و يه دامن تنگ هم پوشيده .خونشون درست کنار خونه ماست و در خونه هامون کنار همه.تازه شوهر کرده و فکر نمي کنم بيش از ۲۰-۲۲ سال داشته.وقتي که ديدمش دلم مي خواست بيارمش تو و....ولي راستش تخم نکردم آخه شوهر داشت.بهش گفتم نه نيست ولي بفرماييد تو فکر کنم تا چند دقيقه ديگه پيداش بشه.گفت که نمي تونم و بايد برم و عذرخواهي کرد و رفت.منم اومدم تو خونه و در رو بستم.لباس پوشيدم که برم بيرون وقتي در رو باز کردم و رفتم دکمه آسانسور رو زدم و منتظر بودم که بياد و برم که ديدم خانوم خانوما در رو باز کرده و وايساده جلوي در، گفتم اتفاقي افتاده؟گفت نه فقط ميخواستم بهت بگم که فردا ساعت ۹صبح يه سر بيا خونه ما ولي به کسي نگو که ميخواهي بياي اينجا.منم گفتم که باشه.ديدم آسانسور آمده بالا،خدافظي کردم و سوار آسانسور شدم و رفتم.پيش خودم ميگفتم اين با من چي کار داره؟ولي هر چي فکر ميکردم به نتيجه نمي رسيدم.پيش خودم گفتم که بخيال فردا مي فهمم که چه کار ميخواد باهام بکنه که نبايد مامانم بفهمه.در ماشين رو باز کردم و پريدم تو ماشين و راه افتادم.اولش ميخواستم برم پيش رفيقام ولي از آنجايي که حدود دو هفته مي شد که سکس نداشتم و کمرم حسابي پر بود،بيخيال رفقا شدم و رفتم تو خيابون ها که شايد بتونم يه کسي بلند کنم و ببرم خونه و يه کمري روش خالي کنم ولي از شانش تخمي و کيري که من دارم حتي يه دختر بچه هم نتونستم بلند کنم و بعد از ۳ ساعت الافي تو کوچه و خيابون ها با کون سوخته برگشتم خونه.ماشين رو گذاشتم تو پارکينگ و رفتم تو اتاقم و نشستم پشت کامپيوتر تا شايد تو چت بتونم يکي رو پيدا کنم که باهاش حال کنم بعد از ۵/۰ ساعت که با يه دختر مادر جنده چت کردم بهش شماره دادم تا زنگ بزنه.وقتي زنگ زد بهم،ديدم که صداي کلفت و کيري پشت تلفن ميگه که خوب سر کارت گذاشتم ،منم شروع کردم و هر چي فحش خواهر و مادر بلد بودم رو کشيدم به هيکلش و تلفن رو قطع کردم و پرتش کردم آن طرف(البته رو مبل) رفتم تو اتاق و شروع کردم به فحش دادن به شانش و اقبال خودم که دوباره تلفن زنگ زد.رفتم تلفن رو برداشتم و شروع کردم به فحش دادن.وقتي به خودم آمدم فهميدم که اي داده بيداد،مادربزگم پشت خطه شروع کردم به عذر خواهي کردن و گفتم که يکي مزاحمم شده و ۱۰۰ دفعه زنگ زده خونمون و از اين جور کسشعرا. وقتي که قطع کردم يه مشت محکم کوبيدم به ديوار و رفتم که تو دستشويي و ريدم به اين شانسم و بعدش هم رفتم کپه مرگم رو گذاشتم و خوابيدم.اون روز يکي از تخمي ترين روزهاي زندگي من بود ولي به هر ترتيبي که شده تموم شد.صبح روز بعد از خواب بيدار شدم و صبحونه خوردم و آماده شدم و رفتم خونه مامان دوستم.در رو که زدم ۲ دقيقه اي طول کشيد تا در رو باز کنه در رو که باز کرد ديدم با شرت و کرست آمده در رو باز کرده و من رو دعوت کرد تو وقتي رفتم تو خونه تو اين فکر بودم که يه کس حسابي ميکنم که يه دفعه ديدم ۳ تا دختر ديگه که لخت هم هستن نشستن و دارن يه فيلم سوپر نگاه مي کنند وقتي که ديدمشون دلم مي خواست يه جوري از دستشون در برم چون مي دونستم قراره چه بلايي سرم بيارند ولي نگذاشتند همشون يه دفعه ريختند رو سرم و من رو به زور بردند تو اتاق رو تخت.سمانه که اسم دوست مامانم بود اونا رو بهم معرفي کرد.سوگل،فرانک و ساناز.تا حالا اين همه دختر لخت رو يه جا نديده بودم حشري شده و ديگه کاري از دستم برنمي آمد.تا به خودم آمدم ديدم دارم از سمانه لب ميگيرم و ساناز داشت برام ساک ميزد و بقيه هم وايساده بودند و نگاه ميکردند مثل اينکه نوبتي بود خيلي تند ساک ميزد مثل اينکه تا حالا ۱۰۰۰ بار اين کار رو انجام داده بود و خيلي ماهر بود.يه چند دقيقه اي که گذشت جاشون رو با هم عوض کردند و ساناز آمد و بهم لب بده و سمانه هم رفت که ساک بزنه.خلاصه بعد از اينکه کلي با کير ما لاسيدن نوبت من شد که براي اونا لاس بزنم و سمانه دراز شد رو تخت و لاپاش رو باز کرد و با يه صداي آروم و حشري ميگفت بخورش من هم ديگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به خوردن کس خانوم.تند تند ليس ميزدم،خيلي تند.آه آه بلندش همه فضاي خونه رو پر کرده بود احساس کردم که ميخواد بلند بشه خودم رو عقب کشيدم ديدم ساناز جاي اون رو پر کرد و من هم که کاري نمي تونستم بکنم شروع کردم به خوردن.احساس کردم که داره ارگاسم مي شه،بلند شد و کير من رو گرفت تو دستش و دلا شد و کيرم رو آرو ميکشيد رو کسش و سمانه هم از فرصت استفاده کرده و رفت جلوش خوابيد و ساناز شروع کرد به خوردن کس سمانه،و سمانه هم کير من رو کرد تو کسش و گفت تند باش و من هم که داشتم خيلي حال مي کردم با سرعت عقب و جلو ميرفتم.آه آه من و ساناز و سمانه خيلي بلند شده بود که سوگل گفت اگه بخواهيد همين طوري ادامه بديد همه ميان ببينند چه خبره.من که نمي تونستم خودم رو کنترل کنم با همون صدا فرياد ميزدم و آه آه ميکردم ولي سمانه و ساناز صداشون رو آوردند پايين.بعد از چند دقيقه اي احساس کردم که داره آبم مياد،به سمانه گفتم آبم داره مياد آماده باش و کيرم رو کشيدم بيرون و سمانه هم با يه چرخش کيرم رو کرد تو دهنش و آبم رو ريختم تو دهنش و آن هم مثل اينکه خيلي تشنش باشه آب منو خورد.بعد از اينکه آبم در آمد افتادم و رو تخت.يه چند لحظه اي که استراحت کردم بلند شدم تا شايد بتونم از دستشون در برم ولي جنده ها گرفتنم و نوبت سوگل و فرانک شد.گرفتنم و شروع کردن به ساک زدن،منم که دوباره حشري شده بودم،تقريبا همون کار هايي که با سمانه و ساناز کرده بودم رو با سوگل و فرانک هم تکرار کردم.وقتي که آبکيرم رو ريختم رو صورت سوگل،مي خواستم برم که دوباره گير دادند بهم.خلاصه اون روز من ۳ بار آبم در آمده بود.تازه آخر سر هم با کلک اينکه مي خواهم برم دستشويي،همون طوري لخت فرار کردم و آمدم خونمون،وگرنه آنها ول کن مامله نبودند.تا ۲-۳ روز از کمر افتاده بودم.ولی بعد از ۲-۳ روز با خوردن شير و موز فراوان کمرم خوب شد.هفته پيش آمد و گفت که سر بيا خونمون.منم گفتم به کس ننت خنديدم مادرجنده،ايندفعه اگه خواستی من بگاييمت تنهايی ميايی خونمون.و بعد از اين ماجرا ۲ بار ديگه آمد خونمون
یکی دیگه ای دیگه در کار نیست تا سرقتهای بعدی خدا نگهدار